|
||||||||||||||||||||||||||||||||

تحقیق تازه توسط سید موسی هستی مسوول ماهنامه بینام درتورنتوی کانادا به اساس اسناد معتبر
اگرخواسته باشید که مولانا را بشناسید قبل از شناخت مولانا سید سردان را باید شناخت نقش محقق ترمذی درتربیت مولا نا
بنا به روایت منابع تاریخی وادبی، زمانی که سلطان العلما مولانا بها ءالدین پدر مولانا جلا ا لد ین محمدبلخی درسال 615بعضی منابع (611) ناگزیرشد بلخ را ترک کند، مولانا بیش ازشش هفت سال نداشت . تذ کره های شعری وادبی، علت هجرت مولانا بهاء الدین را ازان میدانند که امام فخررازی که ازآوازه وشهرت مولا نا بها ء به حسادت افتاده بود، درنزد سلطان محمد خوارزمشاه لب به سعایت وبد گویی گشاد واسباب تشویش سلطان محمد خوارزمشاه را فراهم آورد .
گویند مولانا بها ء الدین به محضر بزرگانی چون شیخ الشیوخ نجم ا لدین کبری رسیده وفیوض آن شیخ بزرگ را دریافته بودوخود با ریاضت ومجاهدت به مراتب عالی علمی وعرفانی رسیده، مقبول همه ی دلها شده ودربلخ متمکن بوده وبه تدریس وفتوا اشتغال مینموده است . چون مولا نا بها ء الدین قبول عام یافته بود، سلطان محمد خوارزمشاه نیزاز جمله ی مریدان ومعتقدان اوشان بود
روزی سلطان محمد خوارزمشاه به خدمت سلطان ا لعلما مولانا بها ء ا لدین می شتافت وامام فخررازی که معلم سلطان بود، نیز به تبعیت می آمد . سلطان کثرتی عظیم وبا شکوه دید وبه فخررازی گفت:بی حد کثرتی مشاهده میشود .فخررازی که از حسد میسوخت ودنبال فرصت میگشت، گفت اگربا تدبیردفع این کثرت نشود ، بیم آن ست که درارکان سلطنت خلل افتد . این سخن واهی برسلطان اثرکرد، فرمود که تدبیر باید نمود . رازی درجواب گفت صواب آنست که کلید خزاین وقلاع را به خدمتش بفرستیم و بگوییم که امروز جمعیت وکثرت آن حضرت راست که ازان وهنی درامور مملکت ظاهر گشته و بجز کلید دردست ما اختیاری نما نده است . یا کلیدها را قبول کنید یا از دارا لسلطنت بیرون روید وهرکجا که خواهید متمکن شوید !
سلطان ا لعلما مولا بها ء ا لدین عزم سفر میکند وبلخ را ترک میگوید وروی به هجرت مینهد . دراین سفر حدود سه صد تن از یاران، ارادتمندان، خانواده وشاگردان مولا نا وی را همراهی میکنند .قافله ی سلطان ا لعلما راه می افتد،اما دراین کاروان یک تن ازاصحاب نزدیک وازاقطاب یاران سلطان ا لعلما حضورندارد .این شخص سید برهان الدین ترمذی است وعلت غیبت وی آنست که ترمذی نیزپیش ازمهاجرت سلطان ا لعلما، با خا نواده، برادروسایر اقارب وخویشا وندان خود ، بلخ را ترک میگویند و روسوی دامنه های هندو کش می نهند تا درآنجا رحل اقامت افگنند .
همانطوری که نیاکان واجداد سید برهان ا لدین ترمذی براثر فشار وستم حکام ظالم، حجاز وعربستان را ترک گفتند وازطریق کوفه وکربلا واصفهان به خراسان روی آوردند ودرترمذ مستقر شدند وسیدبرها ن الدین ترمذی ازآنجا به بلخ درمحضر سلطان ا لعلما حضور پیدا میکند، اما ترمذی بار دیگر دراثر سوء رفتار سلطان محمد خوارزمشاه ناچار به ترک بلخ نیز میشود .احتمال زیاد دارد که ترمذی بخاطرنزدیکی بسیار با سلطان ا لعلما، مورد آزار واذیت وابستگان دربار سلطان محمد خوارزمشاه واقع شده باشد ونا گزیر شده با برادرش به سوی پروان راه بیافتد .
سید برها ن ا لدین ترمذی وبرادرش میر جهان که هردوعالم ومتقی ومتصوف اند، درگریبان دره ی یکی از کوههای سر به فلک کشیده ی پروان که سی وشش مایل از کابل فاصله داردوبنام هوپیان یاد میشود جاگزین ومتوطن میشوند . شاید هجرت ترمذی ازبلخ وترمذ مقارن هجرت سلطان ا لعلما ویا پیش از آن صورت گرفته باشد .
هوپیان ازتوابع پروان است وبه قول مورخ ودانشمند گرامی ما "احمدعلی کهزاد" قشون اسکندرمقدونی زمانی که به پروان میرسند ، در پی اعمار قلعه جنگی میشوندو هوپیان را برای این منظور برمیگزینند . قلعه ی نظامی اسکندر بنام اسکندریه دراین منطقه بنا میشودو بعضی از محققین به این نظر اند که کلمه ی هوپیان نیزکلمه ی یونانی است ومراد از آن " اپیوم" یا تریاک است که دراین ناحیه کشت میشده وتجارت آن شهرت داشته است . چنانچه استالف را نیز تصحیف یافته ی استا فیل، به معنای انگورمیدانند که نظر به شهرت وکثرت انگوردراین منطقه به این نام ازطرف یونا نی ها خوانده شده است
مردم هوپیان که بیشتر شغل پارچه بافی داشتند، غرض فروش امتعه ی شان با بلخ وترمذ روابط بازر گانی داشتند ورفت آمد های صورت میگرفته است. این روابط تجاری و مسافرت های پیهم مردم هوپیان به بلخ وترمذ، مسلماٌ که تاثیرات فرهنگی و مذهبی بدنبال داشته است وازهمین جاست که عده ای ازمردم هوپیان تحت تاثیرخانوا ده ی روحانی سید برهان ا لدین محقق ترمذی قرارمیگیرند و پیروان ومریدان آن خانواده میشوند .روی همین اعتقاد ووابستگی است ، زمانی که ترمذی مورد جفای دستگاه خوارزمشاه قرارمیگیرد با خا نواده های مربوط خویش روی به پروان وهو پیان منهد .
مها جریت ترمذی عبارت اند ازسید برهان الدین محقق ترمذی، برادرش میرجهان ترمذی، دوپسر کا کا ی آنها و بی بی زهرا خواهردانشمند وعالمه ی ترمذی، که این خانواده ی اهل علم وطریق در تاریخ 25 ثورسال 615هجری ق به هوپیان فرود می آیند .
مردم هوپیان از ورود آنها خوشحال میشوند ومقدم شان را گرامی میدارند. هوپیان با حضورمحقق ترمذی وبرادرش میرجهان به مرکز علم وعرفان مبدل میشود واهل تصوف وطریق ازهرکناربه دورشمع وجود این دوبرادرمتصوف جمع میشوندو خانقاه های هوپیان پرازسالک میشود وچراغ عرفان دراین خطه ی سرسبزوپرنعمت درخشند گی مییابد . سنت وعنعنه ی خانقاه و حلقه های تصوفی وعرفانی ازهمان زمان درهوپیان بنا نهاده میشود که تا امروزآن خانقاه ها ولنگرها گرم اند وبازماندگا ن آن سلسله موقوفات خانقاه محقق ترمذی وبرادرش میرجهان را حفظ کرده اند . درهمین جایگاه مبارک است که میر جهان برادرمحقق ترمذی وخواهرش بی بی زهرا ودو پسر کا کا ی شان وفات مییابند که درقبرستان ارغوان زاری در پهلوی هم به خاک سپرده میشوند وامروز زیا رتگاه خاص وعام است و خانقاه شان نیز توسط بازماندگان آن سلسله تا هنوزدایراست .
واما ، سرنوشت سید برهان ا لدین محقق ترمذی به کجا میکشد؟
محقق ترمذی شوریده ومجذوب سلطان ا لعلما مولانا بهاء الین مراد ومربی خود است ولحظه ای هم از یاد اوغافل نمی ماند . نه خانقا ه های پرفریاد وپر طنین هوپیان، نه خلوص وارادت مریدان واخلا صمندان ، نه شان وشوکت روحانی ، نه الله هوی
درویشان نه دره ی زیبا وارغوان زارهاونه پایبندی زن وفرزندان ، هیچکدام نمیتواند زنجیرپای محقق ترمذی گردد .اوهمه را ترک میگوید وبه سوی مرادومربی جان خویش بال میگشاید . سرانجام حاجبان روم خبرمیدهند که سلطان ا لعلما مولانا بها ءالدین درقونیه رحل اقامت افگنده است .اوبیتابانه ومشتاق خودرا به قونیه به درگاه شیخ میرساند، ولی افسوس که دیگرشیخ ورهنما ورهنمودخویش را دوباره نمی یابد .
بعضی تذکره ها سال ورود محقق ترمذی را به قونیه 629 هجری ق ذکر کرده اند، درحالی که بعضی از تذکره ها سال وفات سلطا ن ا لعلما را 631 هجری ق قید نموده اند که مسلماٌ اختلاف این چند سال دال برآن شده نمیتواند که محقق ترمذی حضورسلطان ا لعلما را در بار دوم دریافته باشد .زیرا سند معتبری که ازورودترمذی به قونیه یاد میکند مثنوی ولد نامه است که آنرا بها ولد فرزند مولا نا جلال ا لدین ونواسه ی سلطان ا لعلما منظوم گردانیده ودرآن تذکررفته که حین مواصلت محقق ترمذی به قونیه، سلطان ا لعلما دارفانی را وداع گفته اند .
به این ترتیب قبل برآنکه محقق ترمذی به درگاه شیخ خود برسد ، سنگ اجل شیشه ی حیات سلطان العلماراشکسته بود واو با فغان وانده درمی یابد که دیگرشیخش بسرا
پرده ی اسرارشتافته واورا تنها گذاشته است مثنوی ولد نامه داستان اند وهناک در گذشت سلطان العلما وپس از ان ورود محقق ترمذی را به قونیه چنین بیان میکند :
چون بها ولد نمود رحیل
شد زدنیا بسوی رب جلیل
ناردرشهر قونیه افتاد
از غمش سوخت بنده وآزاد
درجنازه اش چوروزرستاخیز
مرد وزن گشته اشک خونین ریز
علما سربرهنه ومیران
جمله پیش جنازه با سلطان
وپس ازین است که سید برها ن ا لدین محقق ترمذی وارد قونیه میشود :
مدتی چون بماند درهجران
طالب شیخ خویش شد برهان
گشت بسیارواندرآخرکار
داد با وی خبر یکی زکبار
گفت شیخت بدان که درروم است
نیست پنهان به جمله معلوم است
آمد ازعشق شیخ خود تازان
با هزاران تبخترونازان
گشته ازشیخ پرچوجام ازمی
همچنان کزشکر شود پرنی
چونکه شادان به قونیه برسید
شیخ خودرا زشهریان پرسید
همه گفتند آنکه میجویی
هرطرف بهراوهمی پو.یی
هشت سالی که رفت ازدنیا
رخت خودرا کشید درعقبا
جسم خاکیش رفت اندر خاک
جان پاکش گذشت ازافلاک
گفت سید که شیخ اندرماست
همچوروغن نهان شده درماست
سید برهان ا لدین محقق تر مذی را خبر دردناک مرگ شیخ اش، اثرعمیق میگذارد ولی اوبه دیدارفرزند شیخ خود دل خوش میکند واورا یاد گارآن عالم ربانی میداند . تصمیم میگیرد به دیدارجلا الدین محمدبلخی فرزند سلطان ا لعلما برود وبا دیدار او دل بیقرار را تسکین بخشد وآتشی را که از سالهای دوری وفراق مرشد دردل دارد، اطفاء گرداند .اما هنگام ورود محقق ترمذی به قونیه، جلا الدین محمد جوان حضورندارد وبه شهر لارنده ( زادگاه همسرخویش)" گوهرخاتون" رفته است .
محقق ترمذی به مولانا جلاالدین محمدتوسط نامه ازآمدن خود به قونیه خبرمیدهد . به مجرد دریافت نامه ی ترمذی، مولا نا به دیدارمرید پدرومربی واستاد خویش( پدر مولانا ، ترمذی را به اتابکی( معلم واستاد) جلا الدین محمد گما شته بود) می شتابد وبی درنگ به قونیه باز میگردد وچون محقق ترمذی را درمیابد ، چنین می پندارد که بار دیگر به آغوش پدر بر گشته است . او که از فرقت ومرگ پدرشدیداٌ متاثر شده بود، با دیدن ترمذی تسکین وتسلی مییابد و خاطرات شیرین گذشته ی کودکی را در بلخ وخانقاه پدروخانقاه ترمذی درقریه ی" خانقاه اصفهان" به یاد می آورد.[ قابل یاد کرداست که ترمذی پس ازانکه ازآمو میگذردودربلخ درجوارسلطان ا لعلما میزید، مدتی را درقریه ی نزدیک به بلخ به نام اصفهان میگذراند. درآنجا اووخانواده ا ش خانقاهی بنا می نهند که بنام خانقاه اصفهانی یاد میشود .قریه ی اصفهان اکنون بنام "مزاراصفهان" شهرت دارد که حالا ارتکه ی ترکمن هم بدان اضافه شده است .در شرق آن قریه تاریخی دیگری موقعیت دارد که بنام "سیاگرد" معروف است که آن را سیا وش درنواحی بلخ بنیاد نهاده بود .]
این زمان جلا الدین محمد دیگرآن کودک هفت ساله نبود که که ترمذی اتابکی اورا عهده دار بود، بلکه جوان رشید بیست وپنجساله یی بود که عالم دین گشته بود وجانشین سلطان ا لعلما شده بود وبرهان ا لدین ترمذی نیزدیگر ترمذی نبود، بلکه محقق خوانده میشد ، زیرااو سرامدعلما ودانشمندان گردیده بودودرعلم وفقه محقق نامداری بود که درعین حال دانشمند متقی،عابد، خطیب توانا وفاضل زمان خود به شمارمی آمدوازنظر سن وسال نیزازگریبا ن شصت سالگی بدرمیکرد.
محقق ترمذی شیخ وعالم بزرگی بود وآموخته های فراوانی ازمحضرسلطان ا لعلما وسایر مشایخ،علما،فضلا ومتصوفین واهل عرفان خراسان، عراق، شام ، بصره وحجاز اندوخته وبراسرار ورموزغامض طریقت وتصوف آگاهی داشت.اما با آنهم محقق ترمذی نظر به ارادت واعتقا دی که نسبت به سلطان ا لعلما داشت، به پاس آن حرمت وتعظیم ، نسبت به مولانا جلا الدین محمد بلخی با دیده ی قدرواحترام مینگریست ومولا نا را واداشت تا درمقام علمی پدرتکیه زند وبرکرسی علم وعرفان بنشیند . چنا نچه روزی محقق ترمذی درمجلس وعظ میگفت ومولا نا ی جوان نیز دران مجلس حضورداشت. درختم مجلس برسبیل دعا، دستان پر فیض خویش را بلند کرد وازخداوند تعالی استدعا نمود که خداوند کریم مولا نا جلا الدین محمد بلخی را عالی ترین مراتب روحانی وعلمی نصیب گرداند .
مولا نای جوان با آنکه واعظ وسخن آورنامداروعالم پرشان وشوکتی بود واز جانبی هم میرا ثدارمقام شامخ بود ، باز هم خودرا چون گل نا شگفته یی در مقابل سید تر مذی میدید واحساس شرم مینمود . زیرا مولا نا همواره آرزوی آن را داشت تا بیشتر تحصیل علم کند ودرذهنش همیشه این پرسش ها مطرح بود که اگر پدراورا درهژده سالگی پابند زن واولاد نمیکردیقیناٌ که اودردمشق وحلب ومصروبغداد به تحصیل بیشتر مشغول میشد وبردانش عظیم ، محیط میگشت .
این کلنجارهای ذهنی مولا نا را وا داشت که مقدم سید محقق ترمذی را بگونه ء استاد وشیخ هادی استقبال کند . او سید محقق را به صفت مرشد ومربی قبول داشت و گوشزد های سید را چون قول پدر برخود واجب میدانست وسید نیزاورا تحت تربیت قرارداد ودر پی آن شد که مولا نا را درسیر طریق یاری رسانده وبه سیروسلوک روحانی آشنا گرداند .
فرزند مولا نا در مثنوی ولد نامه ارشاد مولا نا را ازجانب محقق چنین بیان میدارد :
گفت سید به شه جلا الدین
گرچه درعلم نادری وگزین
لیک بد والد تو صاحب حال
جوی آن را ودرگذراز قال
قال اورا گرفته ای به دودست
همچو من شوزحال اوسرمست
وارث والدی تواندرپوست
مغزمن برده ام نگردردوست
ازمرید پدرچو آن بشنید >
گشت جان وبه گرد تن نه تنید
شد مریدش زجان وسربنهاد
همچو مرده به پیش او افتاد
بود درخدمتش بهم نه سال
تا که شد مثل او به قال وبه حال
همسروسرشدند درمعنا
زانکه یکدل بدند درمعنا
نا گهان سید ازجهان فنا <
کرد رحلت سوی سرای بقا
ماند بی اوجلال دین تنها
روز وشب کرد روی سوی خدا
همچنان درمورد سید برها ن ا لدین محقق ترمذی، شمس ا لدین احمد افلاکی درتذکره ی منا قب العارفین مینویسد : " حضرت سید را درملک خراسان وترمذ وبلخ و.بخاراوغیره مشهور به سید سردان میگفتند ودایم از ضمایردرون ومغیبات سفلی وعلوی میگفت . درآن زمان که حضرت مولا نا بها ء ا لدین (سلطان ا لعلما) ازدیار بلخ هجرت نمود، سید سردان به جانب شهر ترمذ رفته منزوی شده بود .بعد ازانکه به ملک روم رسید فرمودند : که فرزند شیخم جلاا لدین محمد من تنها ست ونگران من است . برمن فرض عین است که جانب او روم واین امانت را که شیخم به من سپرده است ، به وی تسلیم کنم .."
با توجه به منابع مختلف عرفانی وتذکره ها واضح میشود که سید سر دان درتربیت روحانی مولانا سهم بزرگ دارد وهر انچه را که اواز والد مولا نا آموخته بود ویا در سفر های دیگرش ازمشایخ وزهاد وعارفان حاصل کرده بود ، همه را درخدمت مولا نا جلا الدین محمد پیشکش کرد واورا سرامد عارفان بارآورد .همان بود که مولا نا در اثر تربیت روحانی سید به ستیغ عرفان وتصوف بالا میرودومبا حث فقهی را به رنگ عرفانی درمی آورد. فقه را با مهارت خاصی ازصافی عشق وعرفان میگذراند واز مصطلحات و مشهورات عامه ی مردم تمثیل ها میسازد.
نقش وتا ثیرتربیت سید برهان الدین محقق ترمذی بود که حرف عطا ر به کرسی می نشیند ومولا نا کسی میشود که آتش به جان سوختگان عالم میزند . البته تاثیرانفاس حسام ا لدین چلبی ، زرکوب وشمس تبریزی هرکدام به نوبه ی خود مولا نا را پخته وپخته ترساخته است، اما اگر تربیت های آغازین سید سردان نمیبود ، نه حرف عطار به کرسی می نشست ونه آتش شمس جان مولوی را شعله ورتر میساخت ونه زرکوبی ونه حسام ا لدین مثنوی را به قلم میکشید ونه کسی به راه ورسم سنایی وعطار میرفت.
این ثمره ی روح پر تاثیر سید آتش نفسی است که نردبان برآسمان میگذارد واسباب عروج مولا نا را به افلاک جهان میسر میسازد .
ماخذ
ــ جلد اول تاریخ افغانستان احمدعلی کهزاد
ـــ شجره نامه خاندان شهید میرعثمان پروانی ومیرغلام قادرهوپیانی
سادات اوپیان از خانواده ی سیدبرهان الدین ترمذی که ترک ها اورا بنام محقق یاد می کنند دربلخ وبامی وخراسان، ترمذوهوپیان بنام سید سردان یاد میشد میرعثمان پروانی توسط امیرعبدالرحمن خان درباغ بالای کابل به شهادب رسید وایشان میرغلام قادردرشنوارجلال آباد توسط امیرعبدالرخمن خان مسموم شد . وسید جعفر مجرد که در هوپبان زیارتگاه خاص مردم است ازخاندان محقق ترمذی میباشد
ــــ مثنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی مقدمه ،تحصیح ،تعلیقات، فهرستهااز: داکترمحمد استعلامی
@ كليه حقوق متعلق به انجمن فرهنگ افغان مي باشد.
Mail: office@kanune-afghan.com,
Tel :069911067754, A-1210 Wien, Pastorstrasse 39-33/51/4
طراحی و اجرا و برنامه ریزی و میزبانی سایت بعهده شرکت www.eurowerbung.at میباشد .

مژده به علاقمندان فرهنگ و ادب !
کانون فرهنگ افغان دراتریش درآستانه دهمین سالگردخود درنظر دارد تا در اواخر ماه اگست سال روان یک سلسله فعالیت های فرهنگی چون تدویر محـــــافل شعروداستان خوانی، محافل موسیقی، نمایشگاه هـــای نقاشی وخطاطی، نمایشگاه های صنایع دستی و تورنمنت های ورزشی مسابقات فتبال وشطرنج را براه اندازد .
بدینوسیله ازتمام فرهنگیان شعرا، نویسنده گان وهنرمندان وهموطنان علاقمند متمنی ایم تا نظریات و پیشنهادات شانرا رااز طریق شمــــاره هــای زیر ویا پست برقی باما درمیـــان گذاشته وازهمکاری های صمیمانه خویشمارامستفیــــد سازید.
باعرض احترام
غوث الدین میر
رئیس کانون فرهنگ افغان دراتریش
ومسوول انجمن همبستگی با مهاجرین افغان
| تلفن: | 069911067754 |
| 00436991176817 | |
| ایمیل: | office@kanune-afghan.com |
| mir.ghousudden@chello.at | |
| سایت: | www.kanune-afghan.com |
| آدرس: | Pastorstrasse 39-33/51/4 |
| A-1210 Wien |